محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1106
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : پيمبر با مردم به سخن ايستاده بود و من نمىدانستم ، گفته بود : « اى مردم چرا بعضى كسان مرا در مورد كسانم آزار مىكنند و سخنان ناحق مىگويند ، به خدا از آنها جز نيكى نمىدانم و اين سخن دربارهء مردى مىگويند كه به خدا جز نيكى از او نمىدانم و هرگز جز با من به خانهام درنيامده است . » بيشتر اين سخنان از عبد الله بن ابى بن سلول بود و تنى چند از مردان خزرج و مسطح و حمنه دختر جحش كه خواهرش زينب زن پيمبر بود و به سبب خواهر خويش در رواج شايعه مىكوشيد و من سخت تيره روز شدم . وقتى پيمبر خدا آن سخنان را بر زبان آورده بود اسيد بن حضير گفته بود : « اى پيمبر خدا اگر اينان از طايفهء اوس باشند شرشان را كوتاه مىكنيم و اگر از برادران خزرجى ما هستند فرمان خويش بگوى كه بايد گردنشان را بزنند . » سعد بن عباده كه از پيش مردى نكو به قلم رفته بود برخاسته بود و گفته بود : « به خدا گردن آنها را نميزنند اين سخن از آن رو مىگويى كه دانى كه اينان از طايفهء خزر جند و اگر از طايفهء تو بودند چنين نمىگفتى . » اسيد بن حضير گفته بود : « به خدا دروغ مىگويى تو منافقى و از منافقان دفاع مىكنى . » آنگاه جنجال در مردم افتاد و چيزى نمانده بود كه ميان دو طايفه اوس و خزرج فتنه رخ دهد و پيمبر از منبر فرود آمد و به خانه آمد و على بن ابى طالب و اسامة بن زيد را پيش خواند و با آنها مشورت كرد . اسامه از من به نيكى ياد كرد و گفت : « اى پيمبر خدا ، كسان تواند و از آنها جز نيكى ندانيم و اين دروغ و باطل است » اما على گفت : « اى پيمبر خدا ، زن بسيار است و زن ديگر به جاى او توانى داشت ، از خادم بپرس كه با تو راست ميگويد . » پيمبر بريره را پيش خواند و از او پرسش كرد . على برخاست و بريره را به سختى مىزد و مىگفت : « با پيمبر خدا راست